بی تو نتوانم
بگشایم
دفتر قلبم را
ای یار ای یار ای یار
بی تو نتوانم
بگشایم
دفتر قلبم را
ای یار ای یار ای یار
بی تو نتوانم
بگشایم
دفتر قلبم را
ای یار ای یار ای یار
ﺭﻓﯿﻖ ﺍﻭﻟﯽ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﻣﯿﮕﻪ: ﺑﻪﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﻭ ﺭﻓﯿﻘﻢ ﺑﻪ عشقش برسه
ﺭﻓﯿﻖ ﺩﻭﻣﯽ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﻣﯿﮕﻪ: ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﻭ ﺭﻓﯿﻘﻢ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺶﺑﺮﺳﻪ.ﺑﻌﺪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﯾﻪ ﭘﯿﮏ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﻣﯿﮕﻪ ﺯﻫﺮ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ!ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺭﻓﺎﻗﺖ ﺍﯾﻦﺩﻭ ﺭﻓﯿﻖ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﺨﻮﺭﻩ..



سال ۱۳۹۲را پیشاپیش به دوستان خوبم تبریک می گویم
مادرگفت:
نه انارخوب نیست.خوردنش سخت است.ممکن است آبش بچکد روی ملافه های سفید . ببین چه جور همه چیزتمیز است.این جا صبح به صبح ملافه ها را عوض می کنند.خودم دیدم.
اما عباس گریه کردوگفت:
من گل می خوام.سبد بزرگ گل.مثل آن سبد.ببین برای مریض کناریم چه سبد گلی آوردند.آن وقت شما برای من هندوانه آوردید.
همه دورعباس جمع بودند.خاله عمه پسرعمو دخترخاله زهره.زهره گفت:
خب چه عیبی داردبرایش گل بیاوریم.دفعه بعد برایت گل می آوریم.
-شاید تا دفعه بعد مرخصم کردند.من گل می خواهم.
مادر گفت:
-گل مصنوعی می آوریم که بماند.وقتی هم مرخص شدی با خودمان می آوریمش خانه.می گذاریمش روی کمد.
-نه من گل درست و حسابی می خواهم.این جا تو این بیمارستان همه گل تازه می آورند.هیچ کس هندوانه نمی آورد.
پدر هندوانه را پاره کرد:
-هندوانه که خیلی دوست داری.جگرت حال می آید.ببین چه قدر رسیده وسرخ است!
پدرگفت:((ببین چه قدر رسیده وسرخ است!)) وگل هندوانه را گذاشت تو دهانش.گل بزرگ بود.آبش ازدوطرف دهان زد بیرون.روی ریشش راه کشید.مادراشاره کرد که با دستمال کاغذی دهانش را پاک کند.
پرستارهای جوان وخوش لباس وخوش خنده می آمدند کنار تخت عباس نگاهی به همراهانش می کردند وبا پوزخندی رد می شدند.تا به حال این جور مریض وملاقات کننده هایی نداشتند.یکی یکی به هم خبر می دادند بروید اتاق 43 ببینید چه بساطی راه انداخته اند.
بیماران بیمارستان آدمهای پول دار وآن چنانی بودند.بیمارستان گرانی بود.ملاقاتی های عباس روستایی های فقیر حاشیه شهر بودند.هرگز پایشان به این جور بیمارستان ها کشیده نشده بود.
راننده آقای دکتر رضایی آمد به ملاقات عباس.با پدر ومادر عباس چاق سلامتی کرد ودست زد پشت عباس که:
-چطوری شازده.خیلی خوش می گذرد نه؟.شانس آوردی که آدم خوبی زد به ات.هر کس دیگر بود فرار می کرد.هم آدم خوبی است هم دل رحم است.فقط عیبش این است که خیلی گرفتار است.روزی دو تا عمل می کند.گفت من بیایم به ات سر بزنم.این بیمارستان مال یکی از دوستانش است.به ات که می رسند چیزی نمی خواهی؟
ودست کرد توی جیبش وچند اسکناس گذاشت زیر بالش عباس.
-بیا هر چه خواستی برای خودت بخر.انشاءالله تا چند روز دیگر مرخص می شوی.
بعد رو کرد به پدرعباس:
-شما هم رضایت بده. سخت نگیر.
عباس گفت:
-برو برام سبد گل بخر.مثل سبد گلی که بالای تخت آن مریض است.دلم می خواهد مثل همه مریضها من هم گل داشته باشم.
-باشد.ولی قیمتش خیلی زیاد می شود.می دانی آن سبد گل چه قدر گران است؟
مادر گفت:
-پولش را بدهید.گل می خواهد چه کار؟فردا خراب می شود می ریزد دور.
عباس لج کرد:
-من گل می خواهم.
راننده رفت واز گل فروشی روبه روی بیمارستان دسته ای گل گرفت وآورد گذاشت بالای سرعباس.عباس نگاهی به گل کرد ولبخند زد.
زیر لب گفت))من سبد بزرگ گل می خواستم.))وصورتش را چسباند به تشک.پرستاری آمد وبه عباس قرص داد.
عباس گفت:
-خانم گلدانی بیاور وگل مرا بگذار توی گلدان آب هم بریز که تازه بماند.
آن قدر طول نکشید که دسته ی گل عباس رفت توی گلدان.
ساقه ی گل ها توی آب بود.عباس عینکش را زد وگلش را نگاه کرد.
صدا توی بیمارستان پیچید:
((از ملاقات کنندگان محترم خواهشمندیم بیمارستان را ترک کنند.وقت ملاقات تمام شد.))
پدر ومادر وباقی ملاقات کنندگان رفتند.راننده هم رفت.موقع رفتن گفت:
-آقای دکتر خودشان فردا می آیند به ات سر می زنند.کاری نداری؟
-نه.
عباس خوشحال بود.مثل باقی بیماران گل تازه وشاداب داشت.گرچه سبد بزرگ گل آن جور که اومی خواست نبود.دور تخت بغل دستی اش پراز گل بود.
شب به عباس مسکن زدند وقرص خواب دادند.خدا رحم کرده بود فقط پایش شکسته بود وسرش خورده بود به جدول.دو روز بیهوش بود.عکس گرفته بودند ودیده بودند که به خیر گذشته است.
مادرش گفته بود((از بس سربه هوایی.آخر آدم توی خیابان به لانه هایی که توی درخت است چه کار دارد!))
عباس هرروز که از مدرسه می آمد سرش را بالا می گرفت ولانه ها را می شمرد.از یکی شان صدای جیک جیک جوجه می آمد که اتوموبیلی زد به اش.
عباس صبح که از خواب برخاست.اول گلش را نگاه کرد.خودش را کشاند بالا وگل را بو کرد.پرستار آمد کمکش کرد وبردش دست شویی.
وقتی راه می رفت سرش درد می کرد وگیج می خورد.پرستار گفت:
))کم کم خوب می شوی.ببین حالت بهتر ازدیروز است.))
روز بعد از دست شویی که برگشت چشمهایش سیاهی رفت.افتاد روی تخت.پرستار ملافه را کشید رویش.بعد پایین ملافه را بالا زد و به اش آمپول زد.دردش گرفت.اما خوابید.بیدار که شد سرش را بلند کرد.
عینکش را زد و دید گلش نیست!!
-گلم کو؟؟.دسته گلم کو؟
نه گل بود و نه گلدان.
پرستار گفت:
-آمدند تمیز کردند.گلت را انداخته اند تو سطل آشغال.
-چرا؟
-خراب شده بود.
بالای تخت بغل دستی اش پر از سبد گل تازه بود.سبدهای جورواجور بزرگ وکوچک همه رنگ.هر روز ملاقاتی ها سبد های تازه
می آوردند.
عباس زد زیر گریه :
-من گلم را می خواهم.
بیمار بغل دستی که پسرکی خوش رو بود گفت:
-هر کدام از سبدهای مرا خواستی مال تو.بگذار بالای سرت.
-نه من گل خودم را می خواهم.چرا انداختنش دور؟
-آن دیگر به درد نمی خورد.رئیس بیمارستان اگر ببیندبالای سر مریضی گل پژمرده و خشکیده است دعوا می کند.می گوید کلاس بیمارستان پایین می آید.
عباس زار می زد.بیمارستان را گذاشته بود روی سرش:
-من گلم را می خواهم.گل خودم را.
پرستار گفت:
گریه نکن .خودم یک دسته گل قشنگ و تازه برایت می آورم.
-نه من گل خودم را می خواهم.
-گل که با گل فرق نمی کند.مگر گل تو چه جوری بود؟
-رویش پروانه می نشست خودم دیدم.
پرستار به او آمپول زد.عباس عینکش را زد.چشمهایش را بست وبه خواب رفت.
بر گرفته از کتاب پلو خورش -مرادی کرمانی.![]()
![]()
![]()


بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا
کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او
شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در
غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا
در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای
مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا
آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر
شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که
بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود
بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران
ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران
چندین که برشمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت
باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران
بتا تا زار چون تو دلبرستم
بتن عود و بسینه مجمرستم
اگر جز مهر تو اندر دلم بی
به هفتاد و دو ملت کافرستم
اگر روزی دو صد بارت بوینم
همی مشتاق بار دیگرستم
فراق لاله رویان سوته دیلم
وز ایشان در رگ جان نشترستم
منم آن شاخه بر نخل محبت
که حسرت سایه و محنت برستم
نه کار آخرت کردم نه دنیا
یکی بی سایه نخل بیبرستم
نه خور نه خواب بیتو گویی
به پیکر هر سر مو خنجرستم
جدا از تو به حور و خلد و طوبی
اگر خورسند گردم کافرستم
چو شمعم گر سراندازند صدبار
فروزندهتر و روشن ترستم
مرا از آتش دوزخ چه غم بی
که دوزخ جزوی از خاکسترستم
سمندر وش میان آتش هجر
پریشان مرغ بیبال و پرستم
درین دیرم چنان مظلوم و مغموم
چو طفل بی پدر بی مادرستم
نمیگیرد کسم هرگز به چیزی
درین عالم ز هر کس کمترستم
بیک ناله بسوجم هر دو عالم
که از سوز جگر خنیاگرستم
ببالینم همه الماس سوده
همه خار و خسک در بسترستم
مثال کافرم در مومنستان
چو مؤمن در میان کافرستم
همه سوجم همه سوجم همه سوج
بگرمی چون فروزان اخگرستم
رخ تو آفتاب و مو چو حربا
و یا پژمان گل نیلوفرستم
بملک عشق روح بینشانم
بشهر دل یکی صورت پرستم
رخش تا کرده در دل جلوه از مهر
بخوبی آفتاب خاورستم
بمیر ای دل که آسایش بیابی
که مو تا جان ندادم وانرستم
من از روز ازل طاهر بزادم
ازین رو نام بابا طاهرستم
با باز شدن در ساختمان شرکت، نوشین که گوشه سالن پشت میز نشسته بود و مشغول تایپ نامهای بود، از گوشه چشم نگاه مختصری به سمت در انداخت و دوباره به کار خود ادامه داد. اما ناگهان مثل جن گرفتهها از جا پرید و به سمت زن میانسالی که در آستانه در ایستاده بود
با آشفتگی گفت: عمهجان! شما اینجا چه کار میکنین؟
عمهجان که مانتوی بلند و گشاد بر تن داشت و روسری کوچکی را زیر گلویش گره زده بود، در حالی که با لبخند به سمت نوشین میآمد با خوشرویی گفت: خب معلومه، اومدم، محل کار برادرزادهام رو ببینم!
نوشین با نگرانی نگاهی به سمت اتاق رئیس شرکت انداخت و بعد به عمه گفت: ولی شما که دیده بودین! مگه من بچهام؟
عمهجان روی مبل راحتی که رو به روی میز کار نوشین بود، نشست و با خونسردی گفت: همچین زیاد هم بزرگ نیستی! تازه تو امانتی دست من. این چند ماهی که دانشگاه قبول شدی و از شهرستان اومدی، مثل تخم چشمم از تو مراقبـت کردم، حالا که کار پیدا کردی و بر خلاف میل من...
نوشین با گستاخی حرف عمهاش را قطع کرد و گفت: سرکار اومدن من با رضایت بابام بوده. بنابراین فکر نمیکنم که کسی حق اظهار نظر داشته باشه.
عمهجان نگاهی به نوشین انداخت و بعد در حالی که با دست راست، پشت دست چپش را به آرامی میمالید از روی خوش قلبی گفت: ولی من فکر میکنم تا وقتی که با من زندگی میکنی، مسئولیت تو به عهده منه، من هم حق دارم که در مورد سرنوشت تو نگران باشم. تازه من فکر نمیکنم بابات بدونه که تو مییای، سرکار.
و نگاه نافذ خود را به چهره برافروخته نوشین دوخت که یک شال سبز رنگ روی سرش گذاشته بود. نوشین که با شنیدن این حرف تا بنا گوش سرخ شده بود در حالی که سعی میکرد خشم خود را پنهان کند، با لحن نیشداری گفت: ما داریم تو یه دوره و زمونه دیگه زندگی میکنیم عمه خانوم! الان خیلی از مـعیارها و ملاکها تغییر کردن. حتی آدمهای فسیل شده هم اینو میفهمن!
عمهجان سری تکان داد و گفت: اما دخترجان! من فکر نمیکنم حتی آدمهای فسیل شده هم منکر وقار و نجابت و شخصیت برای یه دختر جوون باشن!
نوشین میخواست چیزی بگوید که ناگهان در شرکت باز شد و مرد جوان خوش تیپی که کیف سامسونت در دست داشت، وارد شد. نوشین که با دیدن مرد جوان آشکارا دستپاچه شده بود، با دستپاچگی با او سلام و احوالپرسی کرد. مرد جوان در حالی که به طرف اتاق رئیس شرکت میرفت، پرسید: پدر هستند دیگه، نه؟
نوشین جواب داد: بله! بله! تشریف دارن.
وقتی مرد جوان وارد اتاق شد و در را پشت سرخودش بست، نوشین هیپنوتیزم شده روی صندلی خود نشست. عمهجان در حالی که با لبخند معنا داری نوشین را نگاه میکرد، به آهستگی گفت: آهان! پس ماجرا اینه!
نوشین با لحن بیاعتنایی گفت: چی اینه؟
عمهجان سرش را جلو آورد و با مهربانی گفت: ببین دخترجان! ازدواج خوبه! ازدواج با یه آدم پولدار خیلی خوبه! ازدواج با یه آدم پولدار باشخصیت که دیگه نورعلی نوره! اما هر کاری راهی داره. با رنگ و لعاب و قر و اطوار که آدم نمیتونه شریک آینده زندگیش رو پیدا کنه. میتونه؟
نوشین با دلخوری و لحن تندی گفت: منظورتون چیه؟
عمهجان با صداقت گفت: منظورم اینه که پسر آقای رئیس خیلی جوان برازنده و شایستهای به نظر میاد، اما فکر نمیکنم از اون دست جوونایی باشه که گول ظاهر افراد رو میخورن و بر اساس اون تصمیم میگیرن.
نوشین که دوباره مثل لبو قرمز شده بود، خشمآلود گفت: عمه دیگه دارین شورشو در میارین. من هر کاری میکنم به خودم مربوطه. شما هم...
اما در همین هنگام در اتاق آقای رئیس باز شد. نوشین با عجله از جا جهید و در حالی که به در اتاق چشم دوخته بود، با لحنی که هم التماس آمیز بود و هم آمرانه به عمهاش گفت: برین عمه! برین! تو رو خدا! زود باشین.
عمه خانم اخمی کرد و گفت: وا! چه بیتربیت! مگه من طاعون دارم بچه؟!
نوشین که با نگرانی از در اتاق چشم بر نمیداشت، دوباره گفت: عمه! بحث نکن! برو.
عمه گفت: نکنه روت نمیشه که آقای رئیس و پسرش منو با تو ببینند هان؟ به کلاس خانوم نمیخورم؟
و بعد رویش را به سمت دیگر برگرداند و با سماجت گفت: اصلا حالا که اینطور شد از جام تکون نمیخورم. دختره بیحیا! دو ترم درس خونده واسه من چه حرفهایی میزنه!
آقای رئیس و پسرش صحبت کنان از اتاق خارج شدند و چند لحظه بعد پسر جوان از پیرمرد خداحافظی کرد و به دنبال کاری رفت. آقای رئیس موقع بازگشت به اتاقش متوجه حضور عمهجان شد. لبخند زنان جلو آمد و مؤدبانه سلام و احوالپرسی کرد. نوشین به اجبار، عمهاش را به آقای رییس معرفی کرد. عمهجان و آقای رئیس مشغول صحبت با هم شدند و به نظر میرسید که از صحبتهایشان لذت میبرند.
بالاخره عمه خانم خداحافظی کرد و خواست برود که ناگهان گویا چیزی یادش آمده باشد، در حالی که زیپ ساکش را باز میکرد، به نوشین گفت: داشت یادم میرفت. کوفته درست کرده بودم. گفتم برات بیارم. دلم نمیخواد هله هوله بیرون رو به جای ناهار بخوری. شدی یه مشت استخون!
نوشین بیدلیل خجالت کشید و سرخ شد. آقای رئیس با شنیدن اسم کوفته بیاختیار خنده کنان گفت: وای! کوفته! خانوم غفوری من سالهاست کوفته نخوردم.
عمهجان با شنــیدن این حرف با خوشحالی گفت: لطفا شما هم میــل کنین. تعداد کوفتهها زیاده. خوشحال میشم. باورکنین دستپختم بد نیست.
آقای رئیس با رضایت خاطر گفت: خیلی ممنون! چرا که نه! با کمال میل.
با رفتن عمهجان، نوشین نفس راحتی کشید. نصف بیشتر کوفتهها را گرم کرد و برای آقای رئیس برد. آقای رئیس با ولع کوفتهها را میخورد و به به و چه چه میکرد. نوشین هم قند توی دلش آب میشد و از اینکه عمه جانش توانسته بود دل پدر شوهر آیندهاش را به دست بیاورد، خیلی خوشحال بود.
در واقع از آن روز به بعد رفتار آقای رئیس با نوشین روز به روز مهربانانهتر و صمیمیتر میشد. پسرش هم از آن حالت بیاعتنایی بیرون آمده بود و با گرمی و صمیمیت با نوشین برخورد میکرد. نوشین حتی حس میکرد که نـگاه پدر و پسر تغییر کرده است و در چشمانشان دوست داشتن عجیــبی موج میزند. دل توی دل نوشین نبود و هر شب با رویاهای شیرین به خواب میرفت او دلش میخواست وقتی وصلت سر میگیرد دماغ عمه جانش را به خاک بمالد و به او بفهماند که بزک دوزک او بیفایده نبوده است. عمهجان بیشتر اوقات به محل کار او میآمد و برایش ناهار میآورد. البته نوشین دیگر ناراحت نمیشد. چون پدر شوهر آیندهاش و حتی پسرش ظاهرا خیلی از آن غذاها خوششان میآمد و این برای نوشین یک موفقیت بزرگ بود. فقط باید هر بار به نصیحتهای عمهاش درباره شخصیت و وقار و متانت گوش میداد که برایش ارزشی نداشت و همیشه توی دلش میگفت: عمه خانوم! تو چی حالیته. تو اگه لالایی بلد بودی پس چرا خودت خوابت نبرد. اینجوری عزب اوقلی موندی!
تا اینکه سرانجام یک روز آقای رئیس، نوشین را به دفتر خودش فرا خواند. قلب نوشین تند میزد و احساسی مرموز به او میگفت که بالاخره روز موعود فرا رسیده است. آقای رئیس با مهربانی از هر دری صحبت میکرد. اما نوشین بیصبرانه منتظر بود تا حرف اصلی را از دهان او بشنود. توی دلش چهره عمهاش را تصور میکرد که با شنیدن خبر خواستگاری چه جوری میشود و از این تصور با بدجنسی خندهاش میگرفت. تا اینکه سرانجام آقای رئیس گفت: میدونی عزیزم هیچ چیزی به اندازه یه ازدواج خوب نمیتونه آدم رو خوشبخت کنه.
نوشین با شادی توی دلش گفت: میدونم! میدونم! حرفت رو بزن! طفره نرو.
آقای رئیس آهی کشید و گفت: بعد از فوت همسرم، من و پسرم واقعا خیلی تنهایی کشیدیم. سالهای بدی رو پشت سر گذاشتیم.
نوشین سعی میکرد خودش را آرام و خونسرد نشان بدهد اما در درونش غوغا به پا بود و دلش میخواست به هوا بپرد. آقـــای رئیـــس ادامه داد: حضور یه زن خوب میتونه به زندگی ما رنگ و روی تازهای بده. در واقع یه ازدواج موفق میتونه برای هر دو نفر ما کمک بزرگی باشه.
نوشین میخواست از خوشحالی غش کند. آقای رئیس کمی خودش را جلو کشید و لبخندی زد و ادامه داد: راستش ما خیلی راجع به این موضوع فکر کردیم. چطور بگم حرف امر خیره.
نوشین به زور چهره یک دختر خجالتزده معصوم را به خودش گرفته بود ولی در واقع از اینکه میدید بالاخره تیرش به هدف خورده است میخواست پرواز کند. آقای رئیس سرفهای کرد و گفت: من چند بار عمهخانم شما رو اینجا ملاقات کردم. زن بسیار معـــقول ، متــین، کامل و باسوادیه. از این زنهــا دیگه کمتر پیدا میشن. هم من و هم پسرم فکر میکنیم که اون برای همسری من بسیار شایسته و مناسبه. البته من اصلا قصد ازدواج نداشتم ولی دیدن عمه شما...
نوشین دیگر چیزی نمیشنید. گویا یک دفعه یک پارچ آب یخ روی سرش خالی کرده باشند. وسط اتاق ایستاده بود و هاج و واج با دهان نیمه باز به دهان آقای رئیس که باز و بسته میشد نگاه میکرد و عمهجان را میدید که مثل یک پروانه دور آقای رئیس بال بال میزند و در حالی که انگشت اشارهاش را به طرفش تکان تکان میدهد، میگوید: حالا دیدی حق با من بود! دیدی حق با من بود!
دات او ار جی:سایت سرگرمی کودکان
از طرفی چنار به وکیل میگه توپراک هنوز زن منه و نمیخوام این کار رو بکنه پس وکیل توپراک رو به عنوان دستیارش استخدام می کنه و می گه مواظب باش از قرار ما بویی نبره که مسئله طلاق ر و داریم عقب می اندازیم. از طرفی یشیم به توپراک می گه لاله رو بیار هتل تا من ببینمش و وقتی می ره هتل چنار رو با یشیم در هتل می بینه که ناراحت می شه و چنار میگه این نقشه تو بود تا مارو با هم ببینه و یشیم می گه این مشکل تو است و من خاله لاله هستم. از طرفی شوهر سابق توپراک می فهمه که اون می خواد طلاق بگیره. وکیل لباس زیبایی برای توپراک خریده و وقتی داره از زیبای توپراک تعریف می کنه چنار اونا رو با هم می بینه و ناراحت می شه ..............چنار که توپراک و وکیل رو با هم در رستوران دیده حسابی حسودی می کنه به گوشی وکیل اس مس می زنه که بیا توالت و در توالت با او دعوا می کنه و می گه نباید به زن من نزدیک شی و فردا باید اخراجش کنی . از طرفی وقتی توپراک می رسه خونه چنار خیلی عصبی است و می گه کجا بودی و چرا در اون رستوران بودی توپراک می گه این برای کاره ولی چنار میگه تو زن منی و فردا باید استعفا بدی اما توپراک قبول نمی کنه در این حین چنار می پره و توپراک رو می بوسه توپراک می گه نباید این کار رو می کردی. از طرفی یشیم در بیمارستان منتظر چناره اما چنار در بیرون رستوران داشته توپراک و اون وکیل رو دید می زده و بعد هم می ره خونه و به کلی یشیم رو فراموش کرده یشین عصبانی می شه و سوار ماشین اون دکتره می شه دکتر هی دلداری اش می ده که وقتی نزدیک خونه توپراک می رسن یشین میگه چنار همیشه عاشق اون دختر می مونه و منو دوست نخواهد داشت و در ماشین رو باز می کنه و می پره پایین . دکتر می رسونتش بیمارستان. فردا چنار می ره دیدنش و ازش عذر خواهی می کنه اما یشیم محل نمی ده. زمرد پیش توپراک می ره و می گه دختر من به خاطر تو خودکشی کرده و تو مقصری توپراک می گه من از زندگی چنار میرم اما زمرد میگه اینم یه بازی دیگه تو است. اقبال خانم به چنار زنگ می زنه تا خبری بهش بده توپراک رفته استتتتتتتتتتت.
چنار از نبود توپراک عصبانی می شه و با مادرش دعوا می کنه از طرفی زمرد داره برای شیمی درمانی حاضر می شه و یشیم در بیمارستان به چنار زنگ می زنه که بچه از دیروز تکون نخورده. چنار می ره بیمارستان از طرفی اون دکتره کانسل بالای سر یشیم می رسه ولی چنار بجای اینکه بالای سر یشیم باشه همش داره به موبایل توپراک زنگ می زنه و حتی نمی اید تا به صدای قلب دخترش گوش دهد. دکتر عصبانی می شود و باهاش دعوا می کنه و چنار هم عصبانی می شه و با دکتر بد رفتار می کنه. کانسل عصبانی می شه و به یشیم می گه بهتره یه دکتر دیگه برای خودت انتخاب کنی چون این پسره واقعا روی اعصاب منه. یشیم ناراحت می شه و به چنار میگه باید از کانسل عذرخواهی کنی زیرا اون تنها کسی است که من می تونم بهش اعتماد کنم از طرفی چنار قبول می کنه و می ره پیش کانسل و می گه من می دونم چرا تو نمی تونی منو تحمل کنی چون تو یشیم رو دوست داری و دکتر هم تایید میکنه.
از طرفی توپراک با اون وکیله خیلی دوست شده اون وکیل یه دختر داره و زنش رو طلاق داده یه روز دخترش با زنش دعواش شده و دختره میزنه از خونه بیرون توپراک و وکیل میرن دنبالش و پیداش می کنن دختره فکر می کنه توپراک دوست دختر باباشه اما توپراک می گه من متاهل هستم. از طرفی توپراک با این دخترخیلی دوست می شه و شب می ره خونه وکیل تا دختر خوابش ببره. فردا صبح که چنار وکیل رو با توپراک می بینه خیلی عصبانی می شه و می گه چرا همه شب رو با اون مرد بودی توپراک قضیه رو توضیح می ده و چنار میگه یا همین الان با من می ای یا هیچ وقت منو نمی بینی. از طرفی اون خدمتکار توپراک بهش می گه بهتره باهاش بری چون همین طور که می بینی چنار هیچ وقت شوهر اون زن نمی شه و اونا یه خانواده تشکیل نمی دن و توپراک دودله که بره یا نه...........توپراک مردد است که ایا دنبال چنار برود یا نه او با خودش میگوید شاید ان بچه شانس این بچه شانس این را داشته باشد که با پدرش زندگی کند عروسی یکی از دوستان توپراک است و چنار و توپراک شاهدان عقد هستند. توپراک به چنار همش نگاه می کند ولی چنار سعی می کند خود رو کنترل کند و بهش نگاه نکند. یشیم می خنده و می گه یه زوجی که دارن طلاق می گیرن دارن شاهد عقد می شن چه مسخره. توپراک همش گریه می کند وقتی می فهمد که چنار با طلاق موافق شده. از طرفی چنار می خواهد برای یشیم خونه بگیره و یشیم می گه به شرطی که خونه نزدیک خونه تو باشه. بچه ریحان معلوله و ریحان اینو به مهمت می گه. از طرفی توپراک در دادگاه ناگهان میگه من طلاق نمی خوام چون شوهرم را دوست دارم و یشیم میگه این چی داره می گه. از طرفی پدر توپراک می فهمه که مرگ لاله تقصیر نجیب بوده و این موضوع رو به اقبال میگه..........یشیم داره همش داد و بیداد می کنه و میگه من مدت ها منتظر این طلاق بودم تو به من قول داده بودی اما زیرش زدی. چنار هم که بهت زده داره نگاه می کنه . قاضی می گه یا ساکت می شی یا بیرونت می کنم. یشیم انقدر داد و بیداد می کنه که قاضی بیرونش می کنه و دستور زندانی شدنش رو می ده. چنار میگه این زن حامله است و نباید این کار رو بکنین اما قاضی می گه تو دخالت نکن. یشیم رو پلیس ها می برن و چنار هم دنبالش می ره. یشیم می ره زندان و چنار در نهایت ازادش می کنه و می رسونتش خونه. از طرفی پدر توپراک به اقبال گفته که نجیب مسئول مرگ لاله بوده چون اول باهاش دعوا کرده بعد با ماشین دنبالش کرده و وقتی تصادف کرده از اونجا فرار کرده اگر به بیمارستان می رسوندش ممکن بود زنده بمونه. از طرفی ریحان می خواد بچه اش رو که عقب افتاده است رو عمل کنه و در بیاره چون بچه خیلی بزرگ شده و امکان سقط نداره.
چنار میره پیش توپراک و می گه چرا از قبل نگفتی همچین تصمیمی گرفتی و ما می تونستیم با کمک وکیل هامون این موضوع رو حل کنیم و این همه جنجال نمی شد. توپراک می گه من عاشقتم و نمی خوام طلاق بگیرم. چنار می گه منم عاشقتم پس قول بده دیگه هیچ وقت منو رها نکنی . توپراک می گه من تو رو با تمام وجود دوست دارم و هرگز رهات نمی کنم.........توپراک و چنار هم رو می بوسند و توپراک می گه اینجا تو خیابون میگه مگه چیه تو همسر منی و در این هنگام مادر توپراک می اید بیرون و این دو رو با هم می بینه و می خنده. چنار برای توپراک یه سورپرایز داره سفر با کشتی به یک جزیره. در این قسمت فقط به سفر این دو می پردازه و در اخر چنار می گه می خوام از تو یه عالمه بچه داشته باشم و اول یه پسر. و در نهایت می گه می خوام برات یه عروسی واقعی بگیرم که مثل دفعه قبل الکی نباشه و توپراک یه ذره ناز میکنه و بعد می گه عاشقتم. ( این چنار هم کشت مارو با این بچه هاش تا اخر فیلم معلوم نیست از چند تا زن می خواد بچه دار بشه)............یشیم که از رابطه دوستانه و عاشقانه توپراک و چنار عصبانی است حسابی الکل مصرف می کنه و شروع به رانندگی با سرعت بالا می کنه در حالی که دکتر هم کنارشه و یه تصادف شدید می کنه. اونو به بیمارستان میرسونن و او اسیب جدی دیده و مجبور می شن که بچه رو زودتر خارج کنن و به دنیا بیارنش. چنار میره بیمارستان اما یشیم حسابی عصبانی است و اون و مادرش رو از اتاق می اندازه بیرون. دکتر می گه ممکنه به خاطر زود به دنیا اومدن به مغز بچه اسیب رسیده باشه و باید بچه رو با شیر خودت تغذیه کنی .چنار هر روز به دیدن یشیم میره و این موضوع مادر توپراک رو ناراحت کرده که نکنه یشیم برای چنار باز نقشه بکشه ولی توپراک می گه این بچه پسرشه و باید بهش اهمیت بده.............بچه یشیم خیلی کوچک است و چنار می ترسد که یشیم مادر خوبی برای این بچه نباشد و به توپراک می گوید که تو اگر مادر بچه بودی خیالم راحت بود اما این یشیم خیلی بی مسئولیت است. از طرفی یشیم برای بچه اش یک مهمانی گرفته و همه رو دعوت کرده حتی توپراک و چنار رو توپراک یه ذره ناز می کنه که نیاد بهتره ولی در نهایت او هم همراه چنار در این مهمانی شرکت میکنه. زمرد خانم سینه هایش را جراحی کرده و می خواهد سیلیکون بگذارد که نجیب مخالف این کار است. در مهمانی یشیم به توپراک می گوید من تنهایی از پس نگهداری این بچه برنمی ایم و بهتر است تو به من در نگهداری بچه کمک کنی و توپراک هم قبول می کند..........
توپراک و چنار خیلی با هم خوبن و چنار همش به توپراک می گه که بچه دار بشه. در قسمت قبل یشیم به شوهر قبلی توپراک گفته بوده یه سی دی به دست چنار برسونه ولی اون یه سی دی اشتباه رسونده و یشین از دستش عصبانی است. ( حالا این که در این سی دی چی بوده منم نمی دونم مربوط به قسمت قبل است )
از طرفی یک نامه ناشناس به دست زمرد رسیده که در اون نامه نوشته شده که من می دونم قاتل لاله کی است. اقبال نجیب رو تهدید کرده که یا زمرد رو طلاق بده یا اون همه چیزو راجع لاله بهش می گه و اون وقت خود زمرد ازش طلاق می گیره. نجیب ازش وقت می خواد چون حال زمرد بد شده و دوباره احتیاج به عمل داره.
یشیم اسم پسرش رو چنار گذاشته مثل اسم عشقش. یکی از دوستای یشیم اونو برای مهمونی دعوت کرده و یشیم بعد از تولد بچه اش دو ماه است که از خونه بیرون نرفته و همش مواظب بچه است. چنار برای بچه یک پرستار انتخاب کرده ولی یشیم می گه من هنوز نمی تونم بهش اطمینان کنم و بچه ام را به دستش بدهم . چنار اصرار دارد که یشیم خود را در خانه زندانی نکند و به مهمانی برود.
توپراک و چنار هم به اون مهمونی دعوت هستند اول توپراک نمی خواد بیاد اما چنار قانعش می کنه. یشیم یه مقدار از جواهراتشو داخل کمد پرستار می زاره و به او تهمت دزدی میزنه و اخراجش می کنه. بعد به چنار زنگ میزنه و میگه من نمی تونم بچه رو تنها بزارم پس من مهمونی نمی ایم. چنار می گه خودم میام دنبالت و با هم می ریم بعد به توپراک زنگ می زنه و میگه با مادرم بیا مهمونی. وقتی به اونجا می رسن همه خبرنگار ها از اونها عکس می گیرن و یشیم می گه چنار پدر فوق العاده ای است........پاپاراتزی ها هی از یشیم و چنار عکس می گرفتند و چنار یاد اور می شه که اون یک مرد متاهل است و وقتی پیش مادرش میرود مادرش می گوید که توپراک وقتی تو رو با یشیم دید گذاشت و رفت. چنار با عجله می ره و توپراک رو پیدا می کنی می گه چی کار می کنی توپراک می گه تو منو با مادرت فرستادی چون گفتی کار داری حالا می ای اینجا اونم با یشیم. چنار می گه من مجبور شدم با یشیم بیام چون اون پرستار اخراج شده بود و یشیم تنها بود . توپراک می گه تو به مهمونی ات برس و من می رم خونه. چنار هر چی اصرار می کنه فایده نداره و مجبور می شه به مهمونی برگرده. یشیم به چنار میگه توپراک چی شد و می گه اون برگشت خونه. شرمین خدمتکار هم به توپراک می گه به نظرم اون پرستار نمی تونه دزدی کرده باشه و یشیم با این بهانه اونو اخراج کرده کی هی زنگ بزنه و گریه کنه و چنار رو بکشه خونه اش و تو هم بتونی از بچه پرستاری کنی و اون این طوری بیشتر با چنار باشه. چنار می ره خونه و می بینه توپراک منتظرشه و باهم دعوا شون می شه . توپراک می گه من ترجیح می دادم با من برمیگشتی اما تو موندی. چنار می گه من رو درک نمی کنی من باید با یشیم می بودم و سعی می کنم هر دو تونو خوشحال کنم. توپراک می گه تو در برابر اون هیچ مسئولیتی نداری اما همش خونه اون هستی و من که همسرتم تو رو اندازه یشیم نمی بینم.
فردا صبح خبر اون مهمونی چاپ شد و چنار رو حسابی عصبی کرد چون با دیدن این خبر که عکس یشیم و چنار و بچه در روزنامه است او احساس حسادت می کند.
یشیم با ریحان درد دل می کند و ریحان میگوید تو اشتباه زیادی کردی که این بچه رو نگه داشتی چنار هیچ وقت پیش تو برنمی گرده. یشیم هم این حرف رو قبول می کنه. می گه من مدت ها است که ناخن هام رو مانیکور نکردم مدتها است که برای خرید نرفته ام حتی یه خواب راحت ندارم اما چنار با زنش خوش میگذرونه این زندگی ای نبود که من می خواستم. هیچ کس منو دوست نداره.
یشیم می ره پیش اون دکتره کانسل. دکتر بهش می گه خیلی وقت ندیدمت نگرانت شدم چی شده. یشیم می گه خواهش می کنم منو ببوس و منو در اغوشت بگیر. من نیاز دارم که کسی هم منو دوست داشته باشه و به من محبت کنه من خیلی تنهام............دکتر بعد از اون رفتار یشیم می خواد بره که یشیم می گه نرو و دکتر می گه یشیم این کارو با من نکن و می ره. از طرفی سالگرد فوت دختر توپراک است و شوهر سابقش امده تا با او به دیدن قبر دخترشان بروند. چنار این دو را باهم می بیند و عصبانی میشود و به سیتکی می گوید اگر دوباره دور و بر زن من بگردی می کشمت. بعد رو به توپراک می کنه و می گه چرا با اون مرد حرف زدی و توپراک ماجرا رو توضیح می ده بعد چنار میگه خودم می برمت سر قبر دخترت ولی قول بده دیگه با اون مرد حرف نزنی و توپراک هم قول می ده.چون یشیم فکر می کنه توپراک مقصر این اتفاقات است می خواهد از او انتقام بگیرد به شوهر قبلی توپراک پول می دهد او خود را جلوی ماشین می اندازد و در بیمارستان به توپراک زنگ میزند . توپراک دلش میسوزد و میرود پول بیمارستان را میدهد و مرخصش کرده به خانه می برتش و برای شام درست می کند. یشیم به چنار زنگ میزند و میگوید برای توپراک اتفاقی افتاده چون یه نفر زنگ زد و او با عجله رفت. چنار می اید خونه و از مادر توپراک می پرسد او کجاست که او به دروغ میگوید عمه اش مریض شد و او رفت دیدنش. توپراک وقتی شب می اید چنار می گوید عمه ات بهتر است که توپراک تعجب می کند و مادرش موضوع رو جمع می کند که توپراک تا حالا بیمارستان بوده و خسته است.........
تا انجا که من دست و پا شکسته و از این و ان و از روی نظرات فهمیدم چنار می فهمه که توپراک با شوهر سابقش هنوز رابطه داره و اون رو می بینه از طرفی یشیم برنامه ای طراحی می کنه و توپراک رو می اندازه زندان . بچه یشیم هم بیماری سرطان داره. چنار می خواد توپراک رو طلاق بده و از اینجا بخونید بقیه داستان رو.
توپراک به یشیم اصرار می کنه که حقیقت رو به چنار بگه ولی یشیم می گه اگر بگم دیگه چنار به صورتم هم نگاه نمی کنه. انگار توپراک هم از چنار یه بچه به دنیا اورده ولی این رو از چنار قایم کرده و جالا می خواد همه چیز رو به چنار بگه و یشیم التماس می کنه که به چنار چیزی نگه.
زمرد و نجیب هم مثل اینکه طلاق گرفته اند و افبال می خواهد زمرد را از خونه بیرون کنه ولی نجیب نمی گذارد.توپراک به صورت مصلحتی با مردی به نام احمد ازدواج کرده و الکی می گوید ان بچه احمد است. مثل اینکه یشیم از بچه توپراک مغز استخوان می خواهد تا بچه اش را نجات دهد. سرانجام توپرا ک قبول می کند که به بچه مغز استخوان بدهد به شرط اینکه این مثل یک راز باقی بماند . از طرفی او که دیگر نمی خواهد پیش چنار برگردد بلکه می خواهد فقط اسم بد خود را تمیز کند و دروغ های یشیم را برملا کند. دکتر به توپراک می گوید اسم اهدا کننده ثبت می شود و او نمی تواند چیزی را پنهان کند. از طرفی یشیم کلی پول از بانک میگیره تا به توپرا ک بده و اون عصبانی می شه. از طرفی چنار می فهمه یشیم اون همه پول گرفته و عصبانی می شه از راننده میپرسه یشیم کجا رفته که اونو می بره دم خونه توپراک. وقتی داره با توپراک صحبت می کند احمد می اید و می گوید او همسر من است. اما چنار باور نمی کند و به نظرش از طلاق انها کمتر از ۳۰۰ روز گذشته است پس دادگاه در باره بچه ای که توپراک حامله است دستور تحقیق می دهد. از طرفی مثل اینکه ریحان با اون وکیله که وکیل توپراک بود و اسمش اوکان بود رابطه دارد...........احمد به چنار میگه که با توپراک ازدواج کرده ولی چنار میگه باورم نمی شه توپراک می گه واقعیت داره و احمد می گه که دیگه ما رو تنها بزار. توپراک یه مقدار ناراحت شد که احمد به چنار گفت که ازدواج کردن دوست داشت خودش این موضوع رو به چنار بگه. احمد هم میگه من معذرت می خواهم من نباید بین شما قرار میگرفتم. که توپراک می گه اشکالی نداره بهر حال باید می فهمید.چنار می ره تو خونه و یشیم رو به زور پرت می کنه تو اتاق و میگه تو همش داری بهم دروغ می گی امروز چرا رفته بودی پیش توپراک؟ یشیم می گه من امروز رفتم چون توپراک روز عروسی امون امده بود اونجا و مادرم به زور بیرونش کرد اومده بود عروسی مونو خراب کنه. چنار گفت من می دونستم و قبل از اینکه با تو عروسی کنم اونو دیدم و بهش گفتم اگه راضی نیست فقط کافی است بگه که اون به من تبریک گفت. از طرفی اون دوباره ازدواج کرده. یشیم می گه چی نمی دونستم. چنار میگه اون همه پول رو چی کار کردی میگه مادرم قمار کرده بود و بدهی بالا اورده بود . چنار می گه نمی دونستم مادرت قمار می کنه ( البته داره دروغ می گه)
نرمین که خواهر احمد باهاش صحبت می کنه و میگه باید برای جایی که می خواهید بچه رو به دنیا بیاورید تصمیم بگیرید و ایا می خوای شناسنامه بچه چنار رو به نام خودت بگیری. که احمد میگه وقتی من با توپراک ازدواج کردم پس این بچه من می شه ولی نرمین می گه اگه چنار بفهمه این بچه رو ازتون می گیره.
توپراک مکالمه اش رو با زمرد قبل از دادگاه بیاد می اورد که زمرد میگه بهتره پاتو از زندگی چنار بیرون بکشی یشیم وقتی صحبت چنار بشه دیونه می شه و هر کاری از دستش بر بیاد می کنه دیدی چه بلایی روز عروسی ات سرت اورد. اون حاضر نیست حتی برای بچه اش از چنار بگذره و بهتره که تو به نوه ام کمک کنی.
توپراک تصمیم می گیره مغز استخوان بچه اش رو اهدا کنه اما به زمرد میگه به یشیم بگو در این مورد چیزی به چنار نگه چنار هرگز نباید بدونه این بچه مال اونه.
چنار توپراک رو با شکم بالا اومده می بینه و می فهمه حامله است می ره خونه و سر یشیم داد میزنه که چرا بهم نگفتی که اون بارداره که یشیم میگه من می خواستم بگم اما توپراک نگذاشت که زمرد خودشو می اندازه جلو و میگه توپراک نمی خواست بهت بگه چون این بچه تو نیست. چنار میگه دروغ می گین و می ره خونه توپراک احمد رو کنار می زنه و به توپراک می گه بگو که این بچه منه بعد رو به احمد می کنه و می گه تو چطور با یک زن حامله که بچه من تو شکمش بوده ازدواج کردی؟ توپراک خودشو می اندازه وسط و می گه این بچه تو نیست بچه احمد است..........چنار می گه تو دروغ می گی و اون بچه منه اما توپراک قبول نمی کنه از طرفی زمرد و یشیم نگران هستند که مبادا توپراک چیزی به چنار گفته باشه. چنار میگه اون زمانی که فهمیدی باردار بودی تو در زندان بودی پس بچه رو سقط نکردی. اما توپراک می گه این درست نیست. چنار برای اینکه متوجه همه چیز بشه فرداش به زندان میره با وکیلش تا با دکتر زندان صحبت کنه. دکتر میگه توپراک می خواست بچه رو سقط کنه که من بهش گفتم اجازه پدر بچه مهمه و من این کار را نکردم چنار میگه پس شما سقط نکردید دکتر میگه یک چیزی یادم می اید که توپراک تو زندان با یک زنی دعوا کرده بود و زخمی شده بود شاید اون موقع بچه اش را سقط کرده باشد و ان موقع به نظرم این دعوا عمدی امد تا او بتواند بچه را سقط کند. چنار بعد از اجازه از دادگاه با ان زنی که توپراک باهاش دعوا کرده بود صحبت می کند ولی ان زن هم چیزی به او نمی گوید.
سیتکی شوهر سابق توپراک که در قسمت های قبل نقشه کشیده بود با ان جریان تصادف که توپراک را به خانه اش بکشد و وانمود کند که با او رابطه دارد که بعد ها این قضیه به زندان رفتن توپراک منتهی شد از کار خود پشیمان شده و به یشیم میگوید ما هر دو اشتباه کردیم که یشیم می گوید تو توپراک را می خواستی و من چنار را و اگر تو بهش نرسیدی تقصیر من نیست. چنار از دکتری در میامی امریکا وقت گرفته تا چنار کوچولو را پیش او ببرند و یشیم خوشحال می شود و به مادرش میگوید که قرار است با چنار به امریکا بروند و مادرش هم خوشحال می شود و می گوید حقا که دختر خودم هستی. از طرفی سیتکی وجدان درد گرفته و می خواهد برود و همه چیز را به چنار بگوید و بگوید که توپراک گناهی نداشته است........چنار عصبانی می اید خونه و به یشیم می گه چرا اینقدر به من دروغ گفتی یشیم میگه چی داری می گی . چنار می گه سیتکی شوهر قبلی توپراک همه چیز رو به من گفت. یشیم می گه اون مرد یه احمقه و حرفش رو باور نکن. چنار می گه تو بازی کثیفی راه انداختی و اون مرد همه چیز رو گردن تو انداخنته.
چنار یاد حرف های سیتکی می افته که میگه من همه این کارها رو برای پول نکردم من به توپراک که یک زن حامله بود حمله کردم و برای همین توپراک می خواست منو بکشه ولی من هرگز با اون رابطه نداشتم. یشیم هم اعتراف می کنه می گه من دیوانه وار عاشق تو هستم و برای به دست اوردن تو به هر کاری دست می زنم. که چنار می گه خفه شو.
چنار تو همیشه منو نادیده گرفتی من اول از همه بهت علاقه مند شدم حتی قبل از لاله من اول تو رو دیدم من اول عاشقت شدم و از همه مهمتر وقتی همه تنهات گذاشتن من کنارت بودم. چنار میگه تو مریضی.چنار بیا بریم امریکا و یه زندگی خوب داشته باشیم ولی چنار میگه دیگه حالم ازت بهم می خوره زود باش از خونه من برو بیرون دیگه نمی خوام ببینمت. یشیم التماس می کنه ولی فایده ای نداره.
در ضمن مردی به نام علی عاشق زمرد شده و به زمرد میگه که من خیلی منتظرم که حلقه رو در دستان تو ببینم و زمرد ازش وقت می خواد تا فکر کنه.
چنار داد و بیداد راه انداخته و می زنه همه چیزو می شکنه زمرد میگه چی شده و چنار میگه خودتو به اون راه نزن تو می دونستی که همه این کارها کار یشیم است و زمرد میگه نه نمی دونستم. چنار همه چیز رو به خونواده اش میگه و میگه ما به توپراک بد کردیم. زمرد با دکتر یشیم حرف می زنه و میگه که یشیم به یک روانشناس احتیاج داره. از طرفی یشیم به نجیب زنگ می زنه و می گه اگه چنار رو برنگردونی من بهش می گم که لاله رو تو دزدیده بودی ( مثل اینکه در قسمت های قبل لاله کوچولو رو نجیب دزیده بوده است و این به گردن توپراک افتاده بوده و به خاطر همین توپراک به زندان افتاده بوده است)
سیتکی می ره اداره پلیس و خودشو معرفی می کنه پلیس می اید در خونه توپراک و بهش میگه باید برای شهادت به اداره پلیس بیای. شرمین مستخدم لاله با سیتکی دوست است و در اداره پلیس به توپراک میگوید که سیتکی بهش خیلی کمک کرده و از طرفی سیتکی اعتراف کرده که به توپراک حمله کرده.
نجیب وقتی تهدید یشیم را می شنود سکته می کند و چنار زنگ می زند و یشیم را تهدید می کند که دیگه حتی نمیگذارد بچه ها را ببیند. زمرد می رود بیمارستان و نجیب را ملاقات می کند . و میگه من فهمیدم هنوز عاشق تو هستم و نمی خوام با علی ازدواج کنم. یشیم با اسلحه توپراک را تهدید می کند که به چنار نزدیک نشود. توپراک میره پیش چنار و میگه یشیم دیونه شده و من می ترسم چنار و توپراک می رن اتاق بچه ها و یشیم رو اونجا می بینن و یشیم میگه بچه ها اماده شین که باید بریم.......وقتی چنار و توپراک به اتاق بچه ها می رسن می بینن که یشیم بچه ها رو با خودش برده چنار مثل دیونه ها شده از طرفی زمرد کرم رو فرستاده دنبال یشیم اما نتونسته پیداش کنه و کرم هم خیلی نگرانه و میگه که یشیم تعادل روانی نداره. چنار می ره پیش پلیس اما پلیس میگه یشیم همسر قانونی شماست و مادر بچه ها محسوب می شه و شما نمی تونید اقدام قانونی کنید شاید بچه ها رو برده باشه بیرون اما چنار میگه اون ممکنه به بچه ها اسیب بزنه اما پلیس قبول نمی کنه. چنار به توپراک میگه من باید به حرف تو گوش می کردم و بزرگترین اشتباهم این بود که تو رو از دست دادم هزار بار پشیمونم می دونم تو ازدواج کردی و حامله ای و تقاص من اینه که یک عمر بدون تو زندگی کنم. یشیم به مادرش زنگ می زنه و هر چی زمرد ازش می پرسه بچه ها کجا هستند چیزی نمی گه و می گه باید دل چنار برای ما تنگ بشه. زمرد گوشی رو می ده به چنار و چنار میگه بچه ها کجان اما یشیم چیزی نمی گه و گوشی رو قطع می کنه.
زمرد دوباره به یشیم زنگ میزنه و روی پیغام گیر می زاره یشیم راجع چناره گوشی رو بردار. یشیم گوشی رو برمی داره و مادرش می گه چنار دیونه شده و داره همه جا رو دنبال بچه هاش می گرده. یشیم می گه دلش برای من هم تنگ شده که زمرد میگه دیونه نباش اون نگران بچه هاس و تو براش اهمیت نداری یشیم میگه تو دروغ میگی اون کمی عصبانی است اما نمی تونه منو دوست نداشته باشه زمرد میگه حق با تو ا اونم تو رو دوست داره حالا بگو با بچه ها کجایی که یشیم گوشی رو قطع می کنه.
حال پسر یشیم بد می شه و یشیم اونو می بره بیمارستان و به مادرش و چنار زنگ می زنه اونا هم می رن بیمارستان چنار که یشیم رو می بینه یشیم می گه بچه تب داشت اوردمش و حال لاله هم خوبهچنار می خواد یشیم رو از اتاق بندازه بیرون یشیم می گه اون بچه منه و من عاشق تو هستم چنار میگه من از تو متنفر هستم و تنها زنی که من عاشقشم توپراکه که تو اونو از من گرفتی.
توپراک زنگ می زنه به چنار و چنار میگه یشیم رو پید ا کردم و بچه ها رو و الان بیمارستانم چون حال بچه بده و تو اولین کسی بودی که می خوام بهت خبر بدم که بچه ها پیدا شدن.
یشیم می ره سراغ توپراک و با اسلحه تهدیدش می کنه که خانم خوشگله من می خوام برم و تو هم باید با من بیای و گرنه یه گلوله تو سرت خالی می کنم............توپراک به یشیم میگه اسلحه رو بزار کنار و بیا با هم حرف بزنیم یشیم میگه خفه شو راه بیفت باید بریم. زمرد به کرم میگه پلیس می تونه از روی تلفن همراه جای یشیم رو پیدا کنه چنار هم موضوع رو به پلیس می گه.
تو ماشین یشیم به توپراک می گه تو چنار رو از من گرفتی که توپراک میگه من این کار رو نمی کنم و دیگه سر راهت نیستم و اگر باور نمی کنی میتونی به چنار زنگ بزنی و بپرسی. یشیم می گه که اون هم راه بیفته دنبالت و پیدات کنه و بهت بگه هنوز عاشقته نه.
اون کاراگاه شخصی که استخدام کرده بودن به چنار زنگ می زنه و می گه ما داریم تلفن رو ردیابی می کنیم و هر جا ایستاند به شما خبر می دیم . چنار و کرم سریع دارن می رن به اون منطقه که زمرد میگه منم می ایم که چنار نمی گذارد.
یشیم اونو می بره جایی که توپراک و چنار با هم ازدواج کرده بودم یشیم میگه اون روز رو یادت می اید که اینجا با چنار ازدواج کردی یادته چقدر التماست کردم من اول دیدمش و من اول عاشقش شدم اما تو اونو از من گرفتی . در این لحظه پلیس میرسه و میگه اسلحه ات را بنداز. توپراک میگه به پسرت فکر کن اگر من بمیرم بچه ام هم می میرد و در نتیجه پسر تو هم زنده نمی ماند. زمرد هم خود را به انجا می رساند و داد می زند دخترم این کار را نکن. چنار هم همش فریاد می زند و توپراک را صدا می کند یشیم میگوید ببین الان هم فقط به تو فکر می کند و به سمت زمرد رکه همش دارد بهش التماس می کند شلیک می کند. پلیس وارد عمل می شود و یشیم فرار میکند. چنار خود را بالای سر توپراک می رساند و امبولانس می اید و زمرد را می برد و چنار بیش توپراک می رود و چنار همچنان عاشقانه به او نگاه می کند. و میگوید بیا سوار ماشینم شو تا تو را هم به بیمارستان بروم و توپراک قبول می کند. در راه توپراک به چنار میگوید که نمی دانم چرا یشیم اینجوری شده و خیلی دلم به حالش می سوزد. چنار می گوید من نباید تو را رها می کردم و با یشیم می رفتم. در این هنگام احمد شوهر توپراک زنگ می زند و می گوید کجایی حسابی نگرانت شدیم.
در بیمارستان احمد چنار رو می بیند و عصبی می شود و به توپراک میگه بچه خوبه که او تایید می کنه میگه پس بیا بریم خونه که توپراک می گه من نمی تونم بیام زمرد زیر عمل است و تا از زیر عمل نیاد بیرون من جایی نمی رم . احمد میگه چرا انقدر نگرانشی که توپراک میگه اگر زمرد جلوی گلوله رو نمی گرفت من الان نمی دونم کجا بودم . احمد میگه گلوله.........
بعد از عمل وقتی توپراک می ره از زمرد تشکر کنه زمرد میگه من این کار رو به خاطر تو نکردم بلکه به خاطر نوه و دخترم این کار را کردم اگر تو تو زندگی ما نبودی هرگز این اتفاق ها نمی افتاد. از اینجا برو.
کرم یشیم رو می بینه اون رفته بیمارستان تا مادرش رو ببینه کرم میگه دیونه چی کار کردی تو به هیچ کس بجز چنار اهمیت نمی دی اگر اتفاقی برای مادر افتاده بود چی می شد. کاش به جای لاله تو مرده بودی الان زنگ میزنم به پلیس تا بیان و دستگیرت کنن که یشیم فرار میکنه..........تو این قسمت پلیس فکر میکنه که یشیم خودش رو تو اب انداخته به خاطر همین مایکل فلپس شناگر معروف امریکایی می پره تو اب تا یشیم رو نجات بده( اخه مایکل فلپس کجا سریال های ترکی کجا)
چنار و کرم نگران اونجا ایستادن و کرم خودشو مقصر می دونه و می گه اگه من بهش نمی گفتم کاش تو جای لاله مرده بودی این اتفاق نمی افتاد . چنار میگه این اخر خط یشیم بود و او به خاطر حرف تو این کار رو نکرد پس نگران نباش. کرم میگه چه جوری به مادرم بگم که چنار میگه باهم این کار رو می کنیم. چنار به پدرش میگه که یشیم خودکشی کرده و نمیخواد این فکر رو به خودش راه بده که مبادا اون مرده باشه. توپراک می گه چه طوری این اتفاق افتاد که چنار میگه من اونجا بودم می خواستم باهاش حرف بزنم اما اون خودشو پرت کرد و من می خواستم بگیرمش اما نتونستم نگه اش دارم انشاالله که زنده بماند. پلیس به چنار زنگ میزنه و اون مکالمه اش را با توپراک قطع می کنه اونا یشیم رو پیدا کردن
چنار بالای سر یشیم است میگه یشیم ارزو میکردم تو هیچ وقت عاشق من نمی شدی ارزو می کردم که تو همون دختر بی پروا و شجاع باقی می موندی که دل به هیچ کسی نمی بست. من تو زندگی ام دختری به شجاعت تو ندیدم. بلند شو عزیزم تو منو بعد از مرگ لاله نجات دادی یشیم من تحمل این درد رو ندارم من نمی تونم تا اخر عمرم با این گناه زندگی کنم بلند شو یشیم . دکتر نجاتش بدین یشیم بهت قول می دم از پسرمون خوب مواظبت کنم یشیمممم خدانگهدار. زمرد در حالی که داره گریه می کنه میگه چنار تو قاتل دختر منی تو باعث همه این اتفاقات شدی( بیچاره زمرد چنار هر دو تا دخترشو ازش گرفت)
چنار به توپراک زنگ میزنه و بهش می گه یشیم مرد. زمرد در حال تهیه مراسم خاکسپاری است و توپراک می گه همش تقصیر من بود اما چنار می گه احمق نشو تقصیر هیچ کس نیست( یشیم بدبخت رو زیر خاک کرد و بعد راحت با توپراک خوش می گذرونه اعصابمو خرد کرده این چنار)
توپراک برای عرض تسلیت می ره پیش زمرد و زمرد قاطی می کنه میگه تو قاتل دختر من هستی حالا اومدی اینجا تسلیت بگی چنار می گه این قضیه تقصیر هیچ کسی نیست اما توپراک پا می شه و میره. از طرفی حال بچه یشیم بد میشه و به چنار زنگ میزن که بیاد بیمارستان. دکتر در بیمارستان می گه که یک اهدا کننده مناسب برای بچه پیدا شده و همه خوشحال می شن. از طرفی چنار توپراک رو تو بیمارستان می بینه و میگه پس اهدا کننده بچه تو بوده و توپراک می گه این سلول ها مناسب پسرت هستند چون این بچه ماست چنار
(همه چی ارومه من چقدر خوشحالم فقط می خواستن یشیم بدبخت رو زیر خاک کنن تا به خوشحالی خودشون برسن این چناره که عین خیالشم نیست)........چنار وقتی می فهمه توپراک بچه اونو حامله است بسیار خوشحال می شود و فکر می کنه دیگه صاحب توپراک شده و توپراک می گه ما دو تا مسیر طولانی رو طی کردیم و من نمی خوام به عقب برگردم و خلاصه خیلی ناز می کنه از طرفی احمد شوهر توپراک روز به روز داره به اون و بچه اش بیشتر وابسته و علاقه مند می شود. نجیب و اقبال هم که فهمیده اند این بچه چنار است مدام چنار را تشویق می کنند که به سمت توپراک برگردد و دوباره او را به خود علاقه مند کند. از طرفی زمرد که دو دختر خود را از دست داده سر خاک یشیم قسم می خورد که نگذارد چنار و توپراک با هم خوشبخت باشند . نجیب به زمرد پیشنهاد ازدواج می دهد و زمرد قبول می کند و در این بین عکس العمل اقبال دیدنی است. در روز ازدواج بسته عجیبی به دست توپراک می رسد که او را بسیار سورپرایز و غمگین می کند.( مثل اینکه زمرد به یک دختر مو بور پول داده تا رابطه چنار و توپراک را به هم بریزد) باز
همان طور که در خلاصه قبلی گفتم توپراک بچه اش را زودتر متولد می کند تا بتواند مغز استخوانش را به چنار کوچولو پیوند بزنند. بچه توپراک پسر است و نامش را کان گذاشته اند. چنار می فهمد که کان بچه اوست و به بیمارستان می رود ولی توپراک می گوید این پسر توست و هر وقت بخواهی می توانی او را ببینی اما راه من و تو از هم جداست. ریحان و اوکان ان وکیل یشیم هم می خواهند با هم ازدواج کنند که نجیب مخالف است و می گوید شما هنوز از هم شناخت ندارید اما اوکان اصرار دارد که هر چه زودتر با ریحان ازدواج کند. چنار یک روز سرزده می ره خونه توپراک و احمد عصبانی می شه و می گه تو باید همیشه قبل از امدن به اینجا با من هماهنگ کنی و با هم دعوا می کنند که توپراک می پره وسط و قائله را ختم می کند. از طرفی اوکان که یک وکیل است به چنار می گوید چون توپراک باردار بوده ازدواجش با احمد صحیح نیست و در واقع انها با هم ازدواج نکرده اند چون این غیر قانونی است . چنار خوشحال می شود و به دیدن توپراک می رود توپراک به او می گوید که شاید ما با هم ازدواج نکرده باشیم اما من می خواهم پسرم را با احمد بزرگ کنم . از طرفی زمرد سر خاک یشیم قسم می خورد که نگذارد توپراک و چنار به هم برسند. و این اغاز برنامه جدید زمرد است و ورود دختری به نام ازرا در سریال. این دختر با زمرد قرار داد می بندد که چنار را از توپراک دور کند. و در اخر این قسمت زمرد و نجیب دوباره با هم عروسی می کنند.
یه زن دیگه این داستان سر دراز دارد و این چنار جدی باید یک حرم سرا در این فیلم داشته باشد وایییییییییییی
چنار به دادگاه شکایت کرده تا بتونه حضانت بچه اش رو به دست بیاره توپراک عصبانی شده و میگه اون حق نداره بچه ام رو از من بگیره و احمد بهش دلداری می ده و می گه چنار با تکیه بر پولش می خواد همه چی رو به دست بیاره و وقتی تو بهش گفتی می خوای با من بچه رو بزرگ کنی عصبانی شده و به هر طریقی می خواد تو و بچه رو به دست بیاره. توپراک همش نگرانه و به اوکان اون وکیل زنگ زد. اوکان می گه بچه دار شدن ات را تبریک می گم و توپراک قضیه شکایت رو بیان می کنه ولی اوکان می گه من امروز با ریحان ازدواج کردم و الان عضو خانواده ایلگاز هستم اما یکی از دوستانم به نام مراد که وکیل خوبی است را به تو معرفی می کنم تا بهت کمک کنه.
چنار توپراک رو می بینه توپراک عصبانی است و می گه چرا هم چین کاری کردی و چنار می گه احمد فکر می کنه پدر واقعی بچه است و تو هم می خوای منو از زندگی بچه ام دور کنی و اونو با کسایی بزرگ کنی که من نمی شناسمشون.
زمرد وکیل خودش را به چنار معرفی می کنه و با این کار می خواد هر چه بیشتر بین چنار و توپراک فاصله بندازه. اقبال به چنار میگه که درست نیست مادر را از بچه اش جدا کنی و چنار می ره خونه توپراک و نرمین خواهر احمد می گه توپراک ناراحت بود و احمد اون رو برده مسافرت تا از این فکر های عذاب اور خلاص بشه و چنار عصبی می شه و می گه تو دادگاه می بینمش.
روز دادگاه چنار کوچولو تب می کنه و چنار نمی ره دادگاه اما وکیلش می ره و می گه احمد مرد نامتعادلی است و چند بار این مرد را کتک زده است (مردی را با خودش به دادگاه برده) و ان مرد تایید می کند و می گوید او اصلا تعادل ندارد و توپراک بارداری اش را از چنار پنهان کرده و با این مرد و خواهرش زندگی می کند انها به دروغ اعلام کرده اند که ازدواج کرده اند اما در واقع انها این کار را نکرده اند و تنها با هم زندگی می کنند وخدا میداند چه روابطی با هم دارند پس این دو نفر نمی توانند مسئولیت یک بچه را به عهده بگیرند. بعد از دادگاه چنار می فهمد که وکیلش چه تهمتی به توپراک زده و می گوید تو حق این کار را نداشتی او عشق من است.
از طرفی احمد به توپراک می گوید می خواهی با من ازدواج کنی و یک خانواده تشکیل دهی ان موقع دادگاه بچه را به ما می دهد. نرمین هم می گوید انجا یک در است ان طرف در چنار ایستاده که این همه زجر و سختی به تو داده و به خاطر او هر شب گریان بوده ای و این طرف در من و احمد ایستاده ایم که همیشه پیش تو بوده ایم انتخاب کن یا چنار را ببخش و پیشش برگرد یا با ما بماننننننننن.