روزی از روز ها پسرک در خواب ناز بود .ناگهان از خواب پرید.تازه یادش امد که با او قرار داشت.سریع چیزی خورد واماده شد و به راه افتاد.وقتی رسیده بود او داشت می رفت.معذرت خواهی کرد و پرسید چه شد پدرت قبول کرد؟با گریه گفت:او می گوید تو باید اول از همه تحصیلات بعد پول وخانه داشته باشی .گفتم :تو منتظر می مانی؟گفت:تا اخر عمرم.اگر باور نمیکنی حاظرم جونم را بدهم .با هزار بدبختی به فرانسه رفت تحصیل کرد و پزشک شد وقتی برگشت همسایه ها گفتند :او و خانواده اش از این جا رفته اند.گفت: خانواده اش؟یکی از ان ها گفت :ازدواج کرد و رفت.!